تبليغاتX
تلنگر
"به نام نامی دوست که هرچه هست از اوست و هرچه نیست از مصلحت اوست "

برای عضو شدن در گروه میل تلنگر و دریافت مطالب تلنگری در صورت تمایل میلی با عنوان عضویت درگروه به آدرس میل زیر ارسال نمایید . منتظر نظرات ارزشمند شما دوستان هستم .

meshkate2@gmail.com

سالم و شاد و آرام باشید


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1390/12/23 توسط هدهد

قرآن! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت

بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "

 چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است.

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه

موزه نشین مبدل کرده ام.

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند

که ترا فرش کرده،‌ یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته،

‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و…

 آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم؟

قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند،‌

آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند ..

اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ”

گویی مسابقه نفس است …

قرآن!‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای

حفظ کردن تو با شماره صفحه،خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا

یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند، ‌حفظ کنی، تا

این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند.

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو.

آنانکه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند،‌ گویی که قرآن

همین الان برایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم

تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.

 قرآن را سالهاست که به آتش کشیده ایم

دکتر علی شریعتی

...........

چقدر قشنگ گفته دکتر شریعتی عزیز

یکی از اساتید حرف قشنگی میزد میگفت :دوستان اگه به شما

بگن قرآن را زیر پا بذارید همه عصبانی میشید بهتون بر میخوره داد میزنید و...

ولی غافلیم  از اینکه روزی هزاران بار ما آیه های قرآن را زیر پا میذاریم .

خدایا بهمون فهم درک و عمل به تک تک آیه های قرآنی را در زندگی بده.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1390/12/22 توسط هدهد

اکنون که دارم این ها را مینویسم روزهای آخری سال 90 را داریم سپری میکنیم .

دلم خیلی گرفته .این روزا همش به این فکر میکنم که سالها میان و میرن خیلی

سریع و ما چه غافلیم از گذر عمر .هرسال که میره پیمانه عمر ما هم پر میشه اما

دریغ ... امسالم گذشت با همه خوب و بدش هرکاری که کردیم هر گلی که زدیم به

سر خودمون زدیم پرونده سال 90 دیگه داره بسته میشه و میره توی بایگانی پرونده

های قبلی .خوش به حال اون کسایی که از لحظه لحظه عمرشون درست و خوب

استفاده میکنن خوش به حال کسایی که وقتی به عقب برمیگردن از کردشون از 

اینکه شاید عمرشون را هدر داده باشن پشیمون نیستن در کل خوش به حال

کسایی که خوب زندگی میکنن وقتی به روزهایی پایانی سال میرسن زمانی که

نزدیکه دیگه پروندشون بسته بشه حسرت نمیخورن که ای کاش ... به قول خدا

کسایی که وقتی میمیرن آرزو میکنن و میگن خدایا فقط یک روز نه نصف روز شایدم

یک ساعت فقط مارا دوباره به این دنیا برگردون . چقدر خوبه زمانی که لحظه

مرگمون فرا میرسه با دلی آرام از این دنیا بریم ،بدون حسرت از دست دادن دنیا

،وقتی میخوایم بمیریم وقتی به گذشته نگاه میکنیم نگیم ای کاش تا زنده بودم

فلان کار را کرده بودم . وااای خداجونم چقدر سخته چقدر سخته

کمکم کن تا هیچ وقت فراموش نکنم که این دنیا جز بازیچه کودکانه هیچ نیست

فراموش نکنم که رفتنیم فراموش نکنم که مال دنیا مال دیناست فراموش نکنم که...

خدایا کمکم کن همونطوری که آخر سال خونه هامونو خونه تکونی میکنیم  بتونیم 

خونه دلمون هم از بدی ها ،گناه ها ،زشتی ها پاک کنیم ،خدایا توی سال جدید ازت 

معرفت بیشتری نسبت به خودت میخوام ،ازت کمک بیشتری میخوام ،همونطوری

که همیشه دستم را گرفتی امسال محکمتر دستمو توی دستت بگیر نذار توی این

بیراهه های دنیا گم بشمو سرگردون ،خداجونم همیشه هرچی ازت خواستم بهم

بی منت دادی ،هروقت صدات کردم با روی باز جوابمو دادی ،هروقت بهت نیاز

داشتم آغوشت را برام باز کردی ،تو همیشه برام خدایی کردی و من برات بندگی

نکردم . خدایا محبتت را شوق بندگیت را ازهمیشه بیشتر توی سال جدید نصیبم

کن ،نمیدونم سال جدید شاید آخرین سال زندگی من باشه شاید آخرین پرونده ای

باشه که خدام برام باز میکنه شاید...

خدایا از مرگ نمیترسم از رفتن از این دنیا و دل کندن نمیترسم ،ترسم  از اعمالمه .. کمکم کن ... کمکم کن

دوستت دارم خداجون خیلی زیاد

دانلود فایل زیبای "خدایا در آغوشم بگیر"



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1390/12/21 توسط هدهد
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1390/09/27 توسط هدهد


سامع الدعا! میدانم که دعاهایم را میشنوی. هنگامی که

سر سجاده نیاز، من و تو با هم خلوت میکنیم، 

فقط دلم به این خوش است که صدایم را میشنوی

.هیچ گاه از درددلهایم خسته نمیشوی آنگاه که زانوی غم بغل میکردم،

تنها تو سنگ صبورم بودی و ناله هایم را میشنیدی. آنگاه که

 امواج خروشان بلا به سوی من سرازیر میشد، تو بودی که به فریاد

استغاثه ام گوش فرامیدادی. آنگاه که دشواریهای زندگی، یکی

 پس از دیگری مرا در تنگنا قرار میداد، تو

ندای «اَمَّن یجیبُ المضطرّ اذا دعاهُ و یکشفُ السّوءَ» را از من شنیدی

و اجابت کردی. آنگاه که بیماری مرا رنج میداد، به

ذکر «یا من اسمه دواءُ و ذکرهُ شِفاء» پناه میبردم. آنگاه که

در مرداب گناهانم فرو میرفتم، تو غریو الهی العفو مرا میشنیدی

 و یاریم میکردی. آنگاه که از تو درخواستی میکردم که

 به صلاحم نبود ، تو بودی که میشنیدی و حکیمانه اجابت نمیکردی

 و در گوشم عسی أن تُحبّوا شیْئا و هو شرٌّ لکم را میخواندی. اینک

 ای خدایی که صدایم را میشنوی! دوست دارم که

 این بار تو صدایم کنی…

صدایم کن


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1390/09/15 توسط هدهد

 

امروز چه حال و هوای غریبی داره . الان که دارم اینا را مینویسم توی حیاط خونمون جلوی باغچه پراز گل نشستم ،نسیم خنکی می وزه و هوا ابریه ،بوی گل یاس همه جا پر شده و صدای یا کریم و از دور هم صدای مداحی شنیده میشه . من عاشق هوای ابریم همیشه از خدا خواستم روزی که قراره از این دنیا رخت برببندم هوا ابری باشه . داشتم به این فکر می کردم که الان شب شهادت حضرت فاطمه است ،چه آدمایی که پارسال بودنو امسال زیر خاکن. خدایا دنیا چقدر بیوفاست . بعضی وقتا دنیا به این بزرگی برام خیلی کوچیک میشه ،خدایا هرچی به عقب بر میگردم خیلی می ترسم . اگه لحظه مرگم برسه من دست خالیم هیچی ندارم هیچی جز شرمندگی جز گناه جز.... معبودم نمی دونم سال دیگه این موقع هستم یا نه ....

امروز داشتم معنی دعای ابوحمزه ثمانی را مرور می کردم چقدر زیباست خط به خطش انگار امام سجاد حرف دل خودمو با زبان زیبای دعا به خدا میگه . هرچقدر این رعا را می خونم سیر نمی شم . جایی از این دعا از لحظه مرگ میگه . وای از لحظه مرگ :خدایا در این دنیا به حال غربتم رحم کن ... در لحد به تنهایی و وحشتم رحم کن ... آنگاه که در بستر مرگ افتاده ام و قادر به حرکت نیستم و دست دوستان مرا حرکت میده بر من رحم کن و تفضل فرما آنگاه که در وقت غسل دادن دست همسایگان به راست و چپم می گردنم و لطف و رحمت کن آنگاه که خویشانم اطراف جنازه ام را برگرفته اند .. و آنگاه که در قبر بر حضرتت غریب و تنها وارد شدم برمن ببخش ... (ای وااااای وااای از ما آدما که به خومون نمی یاییم که فکر می کنیم همیشه توی این دنیا زنده ایم .هیچ وقت قرار نیست بمیریم وااای واااای وااای )

خدایا تو کمکم کن ،تو تنهام نذار تو دستمو بگیر تو همه وجود منی همه امید منی ،منو بی وجود بی امید نکن ،خدایا اگه روزی گناهی کردم به حساب گستاخیم نذار بذار به حساب ... به خدا شرمنده ام خدایا دلم گرفته از خیلیها ،از دنیا ،از آدماش .نفس کشیدن توی دنیای به این بزرگی برام سخته ،مهربونم یاریم کن لحظه ای فراموشت نکنم کمکم کن لحظه ای به غیر تو امید نبندم ،خدایا کمک کن لحظه لحظه زندگیم با قرآن توام باشه بین منو قرآنت فاصله ننداز.

الان توی آسمون آبی چند تا پرنده است که اوج گرفتن و پرواز می کنن. خوش به حال پرنده ها که پرنده اند ،که پرواز می کنن بدون اینکه دغدغه دنیا را داشته باشن ،پرواز ،خدایا پرواز کردنو بهم یاد بده خدایا اوج گرفتن را بهم بیاموز ،خدایا کمکم کن همییشه دنیا را از بالا ببینم که همه چیز برام کوچیک به نظر برسه همه چیز. برجها ،خونه ها ،ماشینهای آخرسیستم ،ادمهای بزرگ همه مثل یک ماکت برام باشن من عاشق بالای کوه رفتنم چون از اون بالا چهره واقعی دنیا را میشه دید همه چیز اندازه یک مورچه یه ماکت کوچیکه . اون وقته که دنیا به اون بزرگی برات بی ارزشو کوچیک میشه بعضی وقتا می گم خدا از اون بالا استغفرالله چقدر به ما ینده هاش می خنده . وقتی از بالای کوه آدما را می بینم حقیرو کوچیک و ناچیز بودن خودم را توی این دنیای بزرگ بیشتر متوجه میشم .و بیشتر متوجه میشم که بنده ام بنده ...

به به چه نسیم خنکی چه بوی یاسی چه صدای زیبایی چه هوای دل انگیزی ،خدایا بهشتتو نصیبم کن .

خدا را شکرت عزیزم شکر مهربونم شکر .   

شبهای بلند بی عبادت چه کنم ؟

طبعم به گنه کرده عادت چه کنم ؟

گویند که کریمیست که گنه می بخشد

گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم ؟

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1390/09/14 توسط هدهد
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1390/09/13 توسط هدهد
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند.. پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند. پسرک گفت : ”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند، هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم، کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم برای اینکه شما را متوقف کنم، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم.” مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت.. برادر پسرک را روی صندلی‌اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد..در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند؛ اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند

نوشته شده در تاريخ جمعه 1390/08/27 توسط هدهد
اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه

گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه


گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتني ام!

گفتم: يعني چي؟

گفت: دارم ميميرم

گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.


گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟

فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش

گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟

گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن


تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم

خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت

خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد


با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی

سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم

بين مردم بودم اما.....



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1390/08/17 توسط هدهد
دل در جوشش ناب عرفه، وضو مي گيرد و در صحراي تفتيده عرفات، جاري مي شود. آن جا كه ايوان هزار نقش خداشناسي است. لب ها ترنم با طراوت دعا به خود گرفته و چشم ها امان خود را از بارش توبه، از دست داده اند. دل، بيقرار روح عرفات، حضرت اباعبدالله الحسين (ع) شده است. پنجره باران خورده چشم ها از ضريح اجابت، تصوير مي دهد و اين صحراي عرفات است كه با كلمات روحبخش دعاي امام حسين (ع) و اشك عاشقان او بر دامن خود اجابت را نقش مي كند. اشك و زمزمه ما را نيز بپذير، اي خداي عرفه.

اعمال روز عرفه



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1390/08/15 توسط هدهد
امام رضا می فرمایند :هرکس در ماه رمضان یک آیه از کتاب خدا را قرائت کند

 مثل این است که در ماههای دیگر تمام قرآن را بخواند.

                                                                                  بحار الانوار ج 93،ص346

بیاییم با شرکت در ختم قرآن تلنگر ثوابی را در این ماه عزیز برای خود ثبت کنیم .

دوستان عزیز روزه دار ،طاعات و عبادات شما مقبول حق .

ما قصد داریم به چند نیت در این ماه مبارک و عزیز( مهمانی خدا) یک بار ختم قرآن را به لطف خدا و همراهی شما دوستان انجام دهیم .

1-    برای شادی و رضای خدا

2-    برای تعجیل در ظهور امام زمان

3-    سلامتی همه پدرها و مادرهای عزیزو سلامتی خودمون

4-    خوشبختی و عاقبت بخیری همه جوانها

5-    شفای همه مریضها  

                                                انشاالله 

لذا عزیزانی که دوست دارندخودشون یاآشنایانشون  در این ثواب شرکت کنند  در قسمت نظر بدهید (پایین سمت چپ)  جزئ یا جزهای مورد نظر خودرا (در قسمت نظرات به جزئهایی که قبلا دوستان دیگر انتخاب کرده اند دقت کنید که احیانا جزئ تکراری را ننویسید ) وارد کرده و تا آخر ماه مبارک رمضان فرصت باقیست تا جزئ یا جزئهای انتخابی خود را تلاوت کرده و در ثواب یک دور ختم قرآن به لطف و نظر خدا سهیم باشید .

اعمال و فضیلتهای ماه مبارک رمضان

                                                                                 ملتمس دعای خیر شما تلنگر

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1390/05/12 توسط هدهد
نوشته شده در تاريخ جمعه 1390/03/13 توسط هدهد
كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي.

كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.
درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!
درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1390/02/14 توسط هدهد

   خدایا کمکم کن

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.

به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."

لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز.... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."

خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن.."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش مي‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم."

آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما ....

اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگی كرد.

فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست!"

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است..

امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟

 

پیام تلنگر : بیاییم فرصتهای زندگیمان را غنیمت بشماریم در بندگی خدا

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1390/02/05 توسط هدهد
بعضی وقتا فکر می کنم چقدر آدما پیچیده اند چقدر پر از رمزو رازن . هرچی پیچیدگی های آدما برام بیشتر روشن میشه دوری خودم از خدا را بیشتر درک می کنم  . آدما فکر می کنن که بهترین دوستاشون همیشه بهترین افراد زندگیشونه میتونن بهش اعتماد کنن برای اون هیچی کم نذارن  کلا تماما برای دوستشون مایه بذارن ولی .... خداجونم تو بیا و بهترین دوستم تو زندگیم باش تو سنگ صبور زندگیم باش تو رازدار من باش تو همراه من باش تو ... تو تنها دوستی که حاضر نمیشی به خاطر منافع خودت منافع دوستتو خراب کنی تو تنها دوستی که برام نامه نوشتی تو تنها دوستی که سنگ صبورم توی سختیهام بود و هستی تو تنها دوستی هستی که میتونم وقتو بیوقت باهات حرف بزنم حتی اگه من به تو گوش ندم ولی تو همیشه خوب خوب به حرفام گوش میدی  تو تنها دوستی بودی که اگه بدی کردم گناهی کردم به روم نیاوردی تو تنها دوستی که راه زندگی و بهم درست نشون دادی خداجونم بعضی وقتا دلم برات خیلی تنگ میشه دوست دارم بگیرمت بغلم و توی بغلت تا میتونم گریه کنمو اعتراف . خداجونم  چقدر ازت دورم منو به خودت نزدیک کن منو به خودت نزدیک کن مهربونم خیلی خوشحالم که تو را دارم خدایا میشه منم مثل دوست خوبت ابراهیم به دوستی بگیری خدایا تو همه کسم باش هیچ کس مثل تو قابل اعتماد و باوفا توی این دنیا پیدا نمیشه .دیگه هیچکس به  کسی تا منفعتی براش نداشته باشد سلام نمیکنه دیگه توی این زمونه دوست واقعی پیدا نمیشه دیگه توی این زمونه یک رنگی و صداقت و مهربونی پیدا نمیشه . خدایا من چقدر خوشحالم که دوستی مثل تودارم من به خودم میبالم که بنده توام . من اگه تو را نداشتم به چه امیدی توی این دنیای پر از آدمای رنگارنگ قدم میذاشتم  پس عزیزتر از جانم منو هیچ وقت حتی اگه من تو را ترک کردم ترک نکنو تنهام نذار منو از خودت پرکن منو محتاج کسی غیر خودت نکن . دوستت دارم .

 

به قول دکتر شریعتی :

خداوندا من با همه کوچکیم یک چیز از تو بیشتر دارم و آن هم خداییست که من دارمو تو نداری .

 


نوشته شده در تاريخ شنبه 1390/02/03 توسط هدهد
دایم در شب و روز نام خدا را یاد کن وبه کلی از غیر او علاقه ببر و به او پرداز همان خدای مشرق و مغرب عالم که جز او هیچ خدایی نیست و او را بر خود وکیل و نگهبان اختیار کن(مزمل_ ٩)

 چرا این آیه انقد آرومم می کنه.فکر می کنم برا اینکه فرموده:به کلی از غیر او علاقه ببر.واقعا چقدر زیباست که آدم وابسته ی هیچ کس و هیچ چیز نباشه.فقط خودش باشه.فقط اون واسش مهم باشه.می دونم که دوست داشتن کسی جرم نیست...و اینم می دونم که دوست داشتن موجودات خدا یه وظیفس.ولی چقدر قشنگه که آدم تو زیبایی و دلربایی یک چیز خالق اون موجود یا شی رو ببینه که صد در صد در هر موردی برمی گردیم به همون خدای زیبای تنها.بی نیاز.مهربان.بخشنده.ستار و هزار صفت دیگه که خیلی شنیدین.و اینکه به نظرم زیبایی و جوونی و قدرتمندی و ثروت هر انسانی کوتاه مدته.خیلی کوتاه.ارزشش چقدره؟انقدی هست که من خودمو بفروشم تا اون زیبایی رو بدست بیارم.

بر هر چه همی لرزی می دان که همان ارزی

                                         زین روی دل عاشق از عرش فزون باشد

خیلی خوبه که قدر خودمونو بدونیم.خودمونو ارزون نفروشیم.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1390/01/28 توسط هدهد
در یک غروب زمستانی شیوانا از جاده خارج دهکده به سمت روستا روان بود. در کنار جاده مردی را دید که زخمی روی زمین افتاده است و کنار او چند نفر درحال تماشا و نظاره ایستاده اند. شیوانا به جمعیت نزدیک شد و پرسید:" چرا به این مرد کمک نمی کنید؟!؟"

جمعیت گفتند:" طبق دستور امپراتور هرکس یک فرد زخمی را به درمانگاه ببرد مورد بازپرسی و آزار قرار می گیرد. چرا این دردسر را به جان بخریم. بگذار یک نفر دیگر این کار را انجام دهد. چرا ما آن یک نفر باشیم؟!"

شیوانا هیچ نگفت و بلافاصله لباسش را کند و دور مرد زخمی پیچید و او را به دوش خود افکند و پای پیاده به سرعت او را به درمانگاه رساند. اما مرد زخمی جان سالم به در نبرد و ساعتی بعد جان داد. شیوانا غمگین و افسرده کنار درمانگاه نشسته بود که مامورین امپراتور سررسیدند و او را به جرم قتل مرد زخمی به زندان بردند.

شیوانا یکماه در زندان بود تا اینکه مشخص شد بیگناه است و به دستور امپراتور از زندان آزاد شد. روز بعد از آزادی مجددا شیوانا در جاده یک زخمی دیگر را دید. بلافاصله بدون اینکه لحظه ای درنگ کند دوباره لباس خود را کند و دور مرد زخمی انداخت و او را کول کرد تا به درمانگاه ببرد. جمعیتی از تماشاچیان به دنبال او به راه افتادند و هرکدام زخم زبانی نثار او کردند. یکی از شاگردان شیوانا از او پرسید:" چرا با وجودی که هنوز دیروز از زندان زخمی قبل خلاص شده اید دوباره جان خود را به خطر می اندازید؟!"شیوان تبسمی کرد و پاسخ داد:" خیلی ساده است! چون احساس می کنم اینکار درست است! و یک نفر باید چنین کاری را انجام دهد. چرا من آن یک نفر نباشم؟!"


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1390/01/21 توسط هدهد

استادي درشروع کلاس درس، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد:

به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند:

50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم

استاد گفت:

من هم بدون وزن کردن، نمي دانم دقيقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من اين است: اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم، چه اتفاقي خواهد افتاد؟

شاگردان گفتند: هيچ اتفاقي نمي افتد.

استاد پرسيد:

....                              

ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1390/01/18 توسط هدهد
 
لطفاً خودت رو به مردن نزن!!

شب ها زود بخواب. صبح ها زودتر بیدار شو.

نرمش کن. بدو. کم غذا بخور.

زیر بارون راه برو.گلوله برفی درست کن.

هرچندوقت یکبار نقاشی بکش.

در حمام آواز بخوان و کمی آب بازی کن.

سفید بپوش. آب نبات چوبی لیس بزن.

بستنی قیفی بخور . به کوچکتر ها سلام کن.

شعر بخوان . نامه ی کوتاه ...


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1389/12/09 توسط هدهد

 

 1-Confidenceاعتقاد:

اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند.

روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند،فقط یک پسربچه با چتر آمده بود،این یعنی اعتقاد.

 2- Trustاعتماد:

اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد،وقتی که شما آنرا به بالا پرتاب می کنید،او میخندد ..... چراکه یقین دارد که شما او را خواهید گرفت،این یعنی اعتماد.

3- Hopeامید:

هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از اینکه روز بعد زنده از خواب بیدار شویم.ولی شما همیشه برای روز بعد خود برنامه دارید،این یعنی امید.

با اعتقاد،اعتماد و امید زندگی کنید

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1389/10/15 توسط هدهد

 

یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی می کردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد.
پسر کوچولو بزرگ ترین و قشنگ ترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد.
همون شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابید و خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده

نتیجه اخلاقی داستان:

عذاب وجدان همیشه مال كسی است كه صادق نیست

آرامش مال كسی است كه صادق است

لذت دنیا مال كسی نیست كه با آدم صادق زندگی می كند

آرامش دنیا مال اون كسی است كه با وجدان صادق زندگی می كند.

فرستاده شده توسط قاصدک


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1389/09/29 توسط هدهد
یا حسن شهید


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1389/09/24 توسط هدهد

آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن مي گويند

آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند

آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند 

آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند

آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند

آدم هاي كوچك بي دردند  

آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند

آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند

آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند  

آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند

آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند

آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند  

آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند

آدم هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد

آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند  

آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند

آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند

آدم هاي كوچك مسئله ندارند  

آدم هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند

آدم هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند

آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1389/09/09 توسط هدهد


روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود. پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست. دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.

یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید. می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده، دوست عزیر!

دو ونسزو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟

بله کاملا همینطور است.

دو ونسزو می گوید: در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1389/08/23 توسط هدهد

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

نتیجه اخلاقی داستان:

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد. این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.

ستایش خدایی را است بلند مرتبه!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1389/08/17 توسط هدهد

سرتاپاي خودم راکه خلاصه ميکنم ميشوم قد يک کف دست خاک که ممکن بود يک تکه آجر باشد توي ديوار يک خانه، يا يک سنگ روي شانه يک کوه، يا مشتي سنگريزه ته ته يک اقيانوس، يا حتي خاک

همين گلدان پشت پنجره .

يک کف دست خاک ممکن است هيچ وقت، هيچ اسمي نداشته باشد وتا هميشه خاک باقي بماند، فقط خاک. اما حالا يک کف دست خاک وجود دارد که خدا به او اجازه داده نفس بکشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان داشته ياشد، يک مشت خاک که اجازه دارد عاشق بشود، انتخاب کند، عوض بشود، تغيير کند .

واي خداي بزرگ من چقدر خوشبختم. من همان خاک انتخاب شده هستم که توي دست هاي خدا ورز داده شده ام وخدا ازنفسش در آن دميده، من آن خاک قيمتي ام حالا مي فهمم چرا فرشته ها آنقدر حسادت ميکردند اما اگر اين خاک، اين خاک برگزيده، خاکي که اسم دارد، قشنگترين اسم دنيا را، خاکي که نورچشمي وعزيز دردانه خداست، اگر همينطور خاک باقي بماند، اگر آن آخر که قراراست برگردد و خود  را تحويل خدا بدهد، سرش را پايين بندازد وبگويد: اي کاش خاک بودم.

يعني اينکه حتي نتوانستم خاک باشم چه برسد به آدم !!


نوشته شده در تاريخ شنبه 1389/07/03 توسط هدهد
در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش ، عشق و باقی احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان

کردند.اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا رای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود خواست. “ثروت، مرا هم با خود می بری؟”

ثروت جواب داد:

“نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.”

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

غرور لطفاً به من کمک کن.”

“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”

پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

“غم لطفاً مرا با خود ببر.”

“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدایی شنید:

” بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”

صدای یک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند . ناجی به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:

” چه کسی به من کمک کرد؟”

دانش جواب داد: “او زمان بود.”

زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:

“چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”

برگرفته از وب آمیتیس


نوشته شده در تاريخ شنبه 1389/06/13 توسط هدهد

 

روزي، سنگتراشي که از کار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميکرد، از نزديکي خانه بازرگاني رد ميشد.
در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: اين بازرگان چقدر ثروتمند است!
و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در يک لحظه، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد. تا مدتها فکر ميکرد که از همه قدرتمندتر است.
تا اين که يک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او ديد که همه مردم به حاکم احترام ميگذارند حتي بازرگانان.
مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم يک حاکم بودم، آن وقت از همه قويتر ميشدم! در همان لحظه، او تبديل به حاکم مقتدر شهر شد.
در حالي که روي تخت رواني نشسته بود، مردم همه به او تعظيم ميکردند.
احساس کرد که نور خورشيد او را مي‏آزارد و با خودش فکر کرد که خورشيد چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي کرد که به زمين بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت.
پس با خود انديشيد که نيروي ابر از خورشيد بيشتر است، و تبديل به ابري بزرگ شد.
کمي نگذشته بود که بادي آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد.
اين بار آرزو کرد که باد شود و تبديل به باد شد.
ولي وقتي به نزديکي صخره سنگي رسيد، ديگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت.
با خود گفت که قويترين چيز در دنيا، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.
همانطور که با غرور ايستاده بود، ناگهان صدائي را شنيد و احساس کرد که دارد خرد ميشود.
نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد که با چکش و قلم به جان او افتاده است!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1389/05/27 توسط هدهد

گاو ما ما مي كرد...
گوسفند بع بع مي كرد...
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي...

       شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بودحسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد............. 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1389/05/13 توسط هدهد

امین به تو خیانت نمی کند ؛تویی که به خائن امانت سپرده ای. امام رضا (ع)
 
● هنگام ازدواج بیشتر با گوش هایت مشورت کن تا با چشم هایت.(ضرب المثل آلمانی
  • هنگامی که خدا انسان را اندازه می گیرد متر را دور "قلبش" می گذارد نه دور سرش .
  • تولد و مرگ اجتناب ناپذیرند ، فاصله این دو را زندگی کنیم.
  • زندگی آنچه که زیسته ایم نیست بلکه خاطراتی است که از گذشته داریم . گارسیا مارکز
  • عظمت مردان بزرگ از طرز رفتارشان با مردمان کوچک آشکار می شود .دیل کارنگی
  • هر چه موانع جدی تر و سخت تر باشد , لذت تلاش و پیروزی بیشتر است .اریک باتروورت
  • نقیض یک قضیه صادق یک قضیه کاذب است، اما نقیض یک حقیقت ژرف گاهی حقیقت ژرف دیگری است. «نیلس بور»
  • سخن مثل زنبور عسل است؛ هم عسل دارد هم نیش. «ضرب‌المثل سوئیسی»
  • کسی‌که به هر چیزی چنگ می‌اندازد، هیچ چیز را نمی‌تواند محکم بگیرد. «اسلواکیایی»
  • وظیفه باعث می‌شود تا کارها را به‌خوبی انجام دهی، اما عشق کمک می‌کند تا آن‌ها را زیبا انجام دهی. «کوبایی»
  • انسان مانند رود خانه است هرچه عمیق تر باشد آرامتر است
  • دوستانت باید مثل کتابهایی که می خوانی......
  • ...........


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1389/04/28 توسط هدهد
    

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود